Перейти к содержимому

غزل « عقل و هوس»

اقلیم شعر و ادب

0:00 / 0:00

غزل « عقل و هوس»

71 просмотр · 2 недели назад
اقلیم شعر و ادب
19 подписчиков
71 просмотр · 2 недели назад
خوانش غزل «عقل و هوس»، روایتی شاعرانه از جدال دل و خرد، عشق و هوس، در قاب شعر و نوا. ‏غزلی عاشقانه در حال‌وهوای شعر کلاسیک فارسی؛ آنجا که عقل در برابر شور عشق می‌ایستد و دل میان خرد و خواهش سرگردان می‌شود. «عقل و هوس» با زبان و فضای غزل فارسی، از کشاکش همیشگی عاشق و معشوق و فرمانروایی عشق بر دل سخن می‌گوید. ‏متن کامل غزل «عقل و هوس» ‏سرودهٔ منصور لطفی هروی ‏برده ز من طاقت و هوش و قرار ‏آن تن سیمین و دو چشم خمار ‏شهد و شرابی که به جنت دهند ‏نیست چو صهبای لبت خوشگوار ‏کاش تو گل بودی و پروانه من ‏تا بچشم شهد تنت هر بهار ‏شام بلند است ترا گیسوان ‏بوی عبیر است تو را در کنار ‏نیست مگر پیرهنت شحنه‌ای ‏بر در بستان تنت پرده‌دار ‏کاش کند بخت به کویم گذر ‏تا کنم آخر ز حصارت گذار ‏وه که قیامت بشود گر فتد ‏از تنت آن پیرهن زرنگار ‏در پس جامه چه نهان کرده‌ای؟ ‏سوخت مرا تن ز تب انتظار ‏گو که ترنج است به باغ تنت؟ ‏یا که نهان است دو شیرین انار؟ ‏یا که در آنجا دو گرامی حرم ‏یک به یمین است و دگر در یسار؟ ‏بو که دهم جان و بگردد مرا ‏وادی بین‌الحرمین‌ات مزار ‏دست ندارم ز ضریح حرم ‏سخت بگیرم که شوم رستگار ‏این نه عدالت بود آخر مرا ‏از گل رویت نرسد غیر خار ‏بار فراقت نتوانم کشید ‏گشته دوتا قامت من زیر بار ‏عشوه نهان کن که به میدان عشق ‏عقل ندارد رمق کارزار ‏مانده پیاده خِرد و عقل و دین ‏گشته هوس بر پر عنقا سوار ‏چون بنهد پایْ هوس در ضمیر ‏از در دیگر برود اختیار ‏کس نتوان گشت برِ پیل مست ‏کس نتوان بست به توسن مهار ‏شیر ژیان چون در زندان شکست ‏می‌نتوان راند به پشت حصار ‏مستم و امشب به کف‌ام آبروست ‏گو که ببازم همه در این قمار ‏بخت مر او راست که یارش تویی ‏کی بود آن شب که شوم بختیار ‏منصور لطفی هروی ‏اگر اهل شعر و ادب هستید، همراه شوید