#P79 عقاب؛ مثنوی هشتاد و یک بیتی معروف پرویز ناتل خانلری
Greek Ship Corrosion خوردگی با احتشامزاده
0:00 / 0:00
#P79 عقاب؛ مثنوی هشتاد و یک بیتی معروف پرویز ناتل خانلری
275 просмотров · 4 мес. назад
Greek Ship Corrosion خوردگی با احتشامزاده
372 подписчика
275 просмотров · 4 мес. назад
پرویز ناتل خانلری، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه تهران در قرن بیستم میلادی (1292 تا 1369 خورشیدی) است. در مقام وزیر فرهنگ، طرح ايجاد سپاه دانش را پيشنهاد كرد و به تصويب رساند و اجراى آن را از 1342 خورشیدی آغاز نمود. ایجاد سپاه دانش، اصل ششم انقلاب سفید محمدرضاشاه پهلوی بود که در ششم بهمن 1341 خورشیدی به همهپرسی گذاشته شد.
زمانبندی ویدئو:
00:00 معرفی کانال خوردگی با احتشام زاده Greek Ship Corrosion
00:29 پرویز ناتل خانلری؛ شاعر و استاد ادبیات پارسی دانشگاه تهران و مبدع و مجری سپاه دانش
01:04
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چارهی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
01:36
صبحگاهی ز پی چارهی کار
گشت بر باد سبکسیر سوار
گله کاهنگ چَرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان بیمزده، دلنگران
شد پی برهی نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
01:59
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چارهی مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بداندام و پلشت
02:28
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد بهشتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آنچه تو میفرمایی
02:56
گفت: ما بندهی درگاه توایم
تا که هستیم هواخواه توایم
بنده آماده، بگو فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم، جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قویپنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
03:24
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اینکه مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیزتر است
03:56
من گذشتم بهشتاب از در و دشت
بهشتاب ایام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سیری نیست
مرگ میآید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافتهای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیهرویِ پلید
04:24
با دوصد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردهست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
04:54
چیست سرمایهی این عمر دراز؟
رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت: گر تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دیگران را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کانِ اندرز بُد و دانش و پند
05:26
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تأثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافتهایم
کز بلندی رخ برتافتهایم
05:56
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردارخوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چارهی رنج تو زان آسان است
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمهی خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
06:28
من که بس نکتهی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانهای در پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گستردهی الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقامِ زنبور
06:58
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفرهی خود کرد نگاه
گفت: خوانی که چنین الوان است
لایق حضرت این مهمان است
میکنم شکر که درویش نیام
خجل از ماحضر خویش نیام
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
07:29
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حَیَوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینهی کبک و تذرو و تِیهو
تازه و گرم شده طعمهی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند؟
08:00
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد، بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرّم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
08:30
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت: کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیام درخور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
09:03
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود