داستان ارسالی:بهار،علی/مادرشوهرم دم مرگ از شوهرم چیزی بهم گفت خشکم زد و فرار کردم چون #راز_خانوادگی
رادیو صدا داستانی
0:00 / 0:00
داستان ارسالی:بهار،علی/مادرشوهرم دم مرگ از شوهرم چیزی بهم گفت خشکم زد و فرار کردم چون #راز_خانوادگی
5 337 просмотров · 3 мес. назад
رادیو صدا داستانی
7,39 тыс. подписчиков
5 337 просмотров · 3 мес. назад
#عروس گدای منو نگاه کنید…» این جمله در میان خندهها و نگاههای سنگین جمع گفته شد؛.
یه تحقیر ساده تو یه مراسم خانوادگی، جرقه زنجیرهای از اتفاقات مرموزی شد که هیچکس انتظارش رو نداشت. اما هیچکس نمیدانست کمتر از نیم ساعت بعد، حادثهای هولناک همهچیز را به هم میریزد. …زنی که سالها با رازهای پنهان، بی فایی، قضاوت و تصمیمهای اشتباه اطرافیانش دستوپنجه نرم کرده بود، یهو در مرکز ماجرایی قرار گرفت که زندگی چند خانواده را برای همیشه تغییر داد….
یعنی اون اتفاق تاریک چی بود؟!
پشت لبخندهای ظاهری، حقیقتی تاریک پنهان شده بود؛ حقیقتی که با فاش شدنش، پرده از رازهایی قدیمی برداشته شد…. آیا همه اتفاقات فقط یک تصادف بودند یا سرنوشت حساب دیگری باز کرده بود؟ این داستان معمایی و پرتنش، شما را تا آخرین لحظه درگیر پرسشهایی میکند که پاسخشان قابل حدس نیست..
اگر به داستان رازهای خانوادگی، سرنوشتهای عجیب، معماهای واقعی، خیانت، انتقام سرنوشت و روایتهای پرکشش علاقه دارید، این داستان تا آخرین لحظه شما را درگیر حدس زدن حقیقت میکنه…
#داستان_عاشقانه
#رمان_عاشقانه
#داستان_واقعی
#عشق_و_ازدواج
#مادرشوهر
#حسادت
#انتقام_سرنوشت
#داستان_احساسی
#رمان_ایرانی
#ازدواج_سنتی
#داستان_غمگین
#عشق_واقعی
#داستان_خانوادگی
#رمان_اجتماعی
#راز_خانوادگی
#عاشقانه
#story