داستان کامل «برادران کارامازوف» اثر داستایفسکی به همراه تفسیر
deep stories
0:00 / 0:00
داستان کامل «برادران کارامازوف» اثر داستایفسکی به همراه تفسیر
6 029 просмотров · 8 ч назад
deep stories
95,3 тыс. подписчиков
6 029 просмотров · 8 ч назад
تصور کنید حضرت مسیح همین امروز دوباره به زمین برگرده، فکر میکنید آدمها از دیدنش چه حسی پیدا میکنند؟ آیا خوشحال میشن؟ عجیبتر اینکه، اگر کلیسا مطمئن بشه واقعاً خود این فرد خودِ حضرتِ مسیحه، آیا ازش استقبال میکنه یا اینکه شاید ممکنه دستگیرش کنه؟ این یکی از عجیب ترین تصویرهای رمانیه به اسم «برادرانِ کارامازُوف».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:music by
@incompetech_kmac Kevin MacLeod
@ScottBuckley
under Creative Commons Attribution: https://creativecommons.org/licenses/...
_________________________________
فصل بندی:
00:00 مقدمه
00:35 خلاصه داستان
11:40 تحلیل داستان
14:50 سه وسوسه حضرت مسیح
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان «برادران کارامازوف» درباره ی یه خونواده ی ازهمگسیخته ست که در رأسش فیودور پاولوویچ کارامازوف قرار داره؛ یه مردِ ثروتمند، شهوتران، خودخواه و بیمسئولیت که تقریباً هیچوقت پدر واقعی بچههاش نبوده. اون سه تا پسر داره: دیمیتری از ازدواج اولش و ایوان و آلیوشا از ازدواج دوم. بچهها بعد از مرگ مادرهاشون عملاً به حال خودشون رها میشن و دیگران بزرگشون میکنن.
سالها بعد هر سه پسر دوباره وارد زندگی پدر میشن. دیمیتری، پسر بزرگ، مردی احساساتی، تندخو و بیثباته که با پدرش بر سر مسائل مالی اختلاف شدیدی داره. اون معتقده فیودور بخشی از ارث مادرش رو بالا کشیده و هنوز بهش بدهکاره. اما دعوای پدر و پسر فقط بر سر پول نیست؛ هر دو عاشق یک زن شدن: گروشِنکا. گِروشنکا زنِ جوونیه با گذشتهای دردناک. حدود پنج سال قبل، یه افسر لهستانی اغواش کرده و بعد برای ازدواج با زن دیگهای رهاش میکنه. این ماجرا تأثیر عمیقی روی زندگی گروشِنکا گذاشته و اون هنوز نتونسته کاملاً از خاطرهی این مرد جدا بشه. حالا هم فیودور و هم دیمیتری میخوان اون رو به دست بیارن. فیودور حتی سه هزار روبل داخل پاکتی آماده کرده تا اگر گروشِنکا حاضر شد بیاد پیشش ، پول رو به اون بده.
از طرف دیگه دیمیتری یک نامزد داره به اسم کاترینا ایوانُوونا. کاترینا سه هزار روبل به دیمیتری سپرده تا برای بستگانش بفرسته، اما دیمیتری بخشی از پول رو تو یک خوشگذرونی با گروشنکا خرج کرده. حالا به شدت احساس شرم میکنه و به دنبال راهیه که پولِ کاترینا رو پس بده. این سه هزار روبل رو یادتون باشه. چون بعدن اهمیت زیادی پیدا میکنه.
خلاصه، هم مسئلهی پول و هم حسادت به گروشِنکا، دیمیتری رو روزبهروز عصبیتر و خشنتر میکنن. دیمیتری و پدرش، فیودور، حسابی باهم در جنگ و جدلن. تنش بین اونها بالاخره به درگیری شدیدی میرسه. دیمیتری یه بار با این تصور که شاید گروشنکا مخفیانه پیش فیودور رفته باشه، وارد خونهی پدرش میشه. وقتی میفهمه گروشنکا اونجا نیست، خشمش رو سر پدرش خالی میکنه، اون رو کتک میزنه و حتی تهدید میکنه که روزی پدر رو میکشه. همین اتفاق بعداً اهمیت زیادی پیدا میکنه، چون وقتی فیودور واقعاً کشته میشه، همه دیمیتری رو به یاد میارن.
برادر دوم، یعنی ایوان، شخصیتی کاملاً متفاوت داره. اون روشنفکر و متفکر خانوادهست و ذهنش درگیر مسئلهی خدا، اخلاق و رنج انسانه. توی یکی از مهمترین بخشهای رمان، ایوان با آلیوشا دربارهی رنج کودکان حرف میزنه و میگه نمیتونه جهانی رو بپذیره که در اون کودکانِ بیگناه شکنجه میشن، حتی اگر در نهایت قرار باشه تمام این رنجها بخشی از یک تقدیرِ بزرگ باشن. بعد هم داستان معروف «مفتش اعظم» رو برای آلیوشا تعریف میکنه؛ داستانی خیالی که در اون حضرت مسیح در دوران تفتیش، عقاید دوباره به زمین برمیگرده، اما کلیسا دستگیرش میکنه. قصه شو یه کم بعدتر تعریف میکنیم چون یکی از بخش های مهمه این رمانه
برادر کوچکتر خونواده آلیوشاست. آلیوشا در یک صومعه زندگی میکنه و شاگرد یک راهب مومن و پیره به اسم زوسیما. برخلاف دو برادر دیگه، آلیوشا تقریباً با همه همدلی میکنه و مدام سعی داره اعضای این خانوادهی ازهمپاشیده رو به هم نزدیک کنه.
شخصیت مهم دیگهی داستان اسمردیاکوفه؛ خدمتکار خونهی فیودور که احتمالاً پسر نامشروع خود اونه. اسمردیاکوف یک مرد منزوی، تلخ و مبتلا به صرعه و به شدت تحت تأثیر ایوانه. اون به بحثهای ایوان دربارهی خدا و اخلاق گوش میده و برداشت خاص خودش رو از اونها پیدا میکنه
تو همین شرایط، شب سرنوشتساز داستان فرا میرسه. گروشنکا ناگهان خبردار میشه که همون افسر لهستانی که پنج سال قبل رهاش کرده بود، بعد از مرگ همسرش دوباره برگشته و توی یک روستا منتظرشه. گروشنکا مخفیانه راه میفته میره اون روستا تا با مردی روبهرو بشه که پنج سال ذهنش رو درگیر کرده.
دیمیتری از رفتن اون خبر نداره. وقتی گروشنکا رو پیدا نمیکنه، تصور میکنه حتماً رفته پیش پدرش. پس با عصبانیت به خانهی فیودور میره و مخفیانه از پنجره نگاه میکنه. فیودور تنهاست و مشتاقانه منتظر گروشنکا نشسته. دیمیتری میفهمه گروشنکا اونجا نیست و بدون اینکه پدرش رو بکشه از اونجا میره. وقتی داره از اونجا میره، یهو گریگوری، خدمتکار پیر خونه، متوجه حضورش میشه و میافته دنبالش.
دیمیتری با دستهی هاونِ برنجی ضربهای به سر گریگوری میزنه و اون رو غرقِ خون روی زمین رها میکنه. خودش هم نمیدونه گریگوری زنده مونده یا نه. کمی بعد دیمیتری میفهمه گروشنکا به یک روستایی رفته. دیمتیری به همراه خودش یکمقدار پول داشت. با همین پول شراب و خوراکی میخره و خودش رو به اونجا میرسونه. گروشنکا اونجاست و با معشوق قدیمیش روبهرو شده، اما خیلی زود میفهمه مردی که پنج سال در ذهنش ساخته با آدمی که حالا مقابلش نشسته خیلی فرق داره. از اون دلزده میشه و در نهایت میفهمه که واقعاً دیمیتری رو دوست داره. دیمیتری و گروشنکا برای چند ساعت تصور میکنن شاید بتونن زندگی تازهای رو با هم شروع کنن. اما درست در همین لحظه به اونا خبر میدن که فیودور پاولوویچ به قتل رسیده و سه هزار روبلش هم ناپدید شده