Перейти к содержимому

صدام چگونه به قدرت رسید؟

Deep Podcast

0:00 / 0:00

صدام چگونه به قدرت رسید؟

86 770 просмотров · 1 месяц назад
Deep Podcast
384 тыс. подписчиков
86 770 просмотров · 1 месяц назад
قادسیه جنگی بود که در طی اون اعراب مسلمون تونستن در سال 636 میلادی بزرگترین شکست رو بر سپاه ساسانیان وارد کنند. با این پیروزی دورانِ امپراتوریِ باستانی ایرانی‌ها به پایان رسید. به همین دلیل کلمه قادسیه برای اعراب از اهمیت ویژه‌ای برخور داره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ music by: @ScottBuckley musicbyscottb Kevin MacLeod ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: Instagram:   / deep.podcast   Telegram Channel: Https://www.telegram.me/deeppodcast ـــــــــــــــــــــــــــــــ وقتی این واقعیت تاریخی رو بدونیم متوجه میشیم اون زمان که صدام به خودش لقبِ سردارِ قادسیه رو داد، داستان از چه قرار بود. صدام جنگ ایران و عراق رو با جنگ قادسیه مقایسه میکرد. اما اینبار داستان خیلی فرق داشت. صدام با ایرانی می‌جنگید که 95 درصدِ مردمش مسلمون شده بودن. صدام برای اینکه حس و حالِ اون دوران رو واسه‌ی سربازاش زنده کنه، گفته بود ما داریم به جنگ با لشکرِ مجوس‌ها میریم که منظورش ایرانی‌ها بودن. هیچوقت هم نگفته بود در مرزهای شرقی مشغول جنگ هستیم. همیشه از اصطلاح دروازه‌ی شرقی استفاده می‌کرد. اون در یک سخنرانی تاریخی در 26 شهریور 1359 یعنی فقط 5 روز قبل از شروع جنگ، ادعا کرد که می‌خواد از دروازه شرقیِ قلمرو اعراب پاسداری کنه. محمدرضا شاه که اصلا علاقه‌ای به قدرت گرفتن صدام نداشت، شروع کرد و نیروهای کُرد رو مسلح کرد و برای اونا اسلحه فرستاد. هدفش این بود که دولت صدام رو از طریقِ کُردها ضعیف کنه. کُردها با سلاح‌هایی که دریافت کرده بودن بسیار قدرتمند شدند. اونا از قبل هم از صدام کینه زیادی داشتن. به همین دلیل به دستور مصطفی بارزانی یک جنگ شدید بین کردها و نیروهای بعثی شکل گرفت. به قدری کُردها در این جنگ خیره‌کننده ظاهر شدند که تقریبا 80 % از مسیرِ سقوط حزب بعث طی شده بود. صدام میدونست تنها راهِ برون رفت از این فاجعه اینه که با محمدرضاشاه کنار بیاد تا دیگه ایران به نیروهای مخالف بعث، سلاح نرسونه. صدام حسین از انور سادات در مصر و بومدین در الجزایر درخواست کرد که بین ایران و عراق میانجگری کنند. در 5 مارس 1975 صدام در نهایت ضعف و ذلت، قراردادی با ایران امضا کرد. بر اساس این قرارداد، ایران دیگه از کُردها حمایت نمی‌کرد و صدام هم کلیه حقوق ایران بر اروند رود رو به رسمیت میشناخت. بر اساس قوانین بین‌المللی این آبراه، تبدیل به مرزِ رسمی ایران و عراق شد. بعد از این این قرارداد بارزانی متحد اصلی خودش رو از دست داد. اون عراق رو ترک کرد و دیگه هیچوقت به عراق برنگشت و در سال 1979 از دنیا رفت. صدام هم بعد از امضای قراردادِ الجزایر و از بین بردن مشکلات داخلی ، راه رو برای رسیدن به خواسته‌های جاه‌طلبانه‌ی خودش هموار دید. صدام حسین در تابستان 1979 میلادی به شخصِ شماره یک عراق تبدیل شد و رسما قدرت رو در دست گرفت حالا اینکه چطور میخواست ترور کنه هم داستان جالبی داشت. صدام به یک خبرنگار گفت که بره و از بارزانی مصاحبه کنه. یه دوربین هم بهش داد. در حالیکه داخلِ دوربین مواد منفجره کار گذاشته بودن و روحِ خبرنگار هم از قضیه هیچ اطلاعی نداشت. صدام به خبرنگار گفته بود چند تا عکس خوب و از نمای نزدیک از بازرانی بگیره. یعنی دوربین رو بهش نزدیک کنه و بعد دکمه رو فشار بده. با فشار دکمه، کلِ اتاق منفجر میشد خبرنگار هم از همه جا بی‌خبر همین کار رو انجام میده. به بارزانی نزدیک میشه تا عکس بگیره زمانیکه دکمه رو فشار میده، دوربین منفجر میشه. بارزانی جونِ سالم به در برد ولی مستخدمِ مخصوصش بر اثر انفجار کشته شد. همه اینا نشون میداد که صدام به هیچ عنوان آدمِ قابل اعتمادی نیست. همزمان صدام یه کاری کرد که انگلیسیا شوکه شدن. نفتِ عراق در اختیار یک شرکت انگلیسی بود اما صدام نفت رو ملی اعلام کرد. انگلیس و شرکای غربی که اصلا انتظار چنین حرکتی رو نداشتن، نفتِ عراق رو تحریم کردن. این اقدام وضعِ مالی عراق رو به شدت وخیم کرد، ولی صدام هم کسی نبود که تسلیم بشه. به همین دلیل همچنان اعلام کرد که نفت به شکلِ ملی باقی میمونه و جهان باید با این قضیه کنار بیاد مردم عراق که مدتها تحقیر شده بودن و همه چیزشون دستِ خارجیا بود، با شنیدنِ ملی شدنِ نفت با شور و شوق به خیابونا ریختن. همه جا عکسِ صدام دیده میشد و برای خیلی از کشورهای عربی، صدام شده بود نمادِ مبارزه با امپرالیسم بدین ترتیب یک سند 15 ماده‌ای تنظیم شد و به امضای طرفین رسید. صدام توی این سند خودمختاریِ کُردها رو به رسمیت شناخت، اما این حرکت فریب بود. خودِ صدام این معاهده رو گذاشت کنار و بدتر از روزهای قبل شروع به کشتارِ کُردها کرد. حتی تو سالِ 1971 می‌خواست مصطفی بارزانی رو هم ترور کنه صدام برای اینکه در بین مردم عراق وحشت ایجاد کنه مخالفانش رو در میدونهای اصلی شهر اعدام می‌کرد. در این بین بعضی از بزرگان مذهبی با صدام مخالفت می‌کردن. افرادیکه پایگاه‌های مردمیِ قوی‌ای داشتن. ولی صدام به این افراد هم رحم نمی‌کرد. یکی از این افراد یک روحانیِ بانفوذ بود به اسمِ محسنِ حکیم. صدام اجازه نداد که دیگه مردم با این روحانی در ارتباط باشند و بیست سالِ بعد پسرِ این روحانی به اسمِ مهدی حکیم در یک هتلی در خارطوم به قتل رسید با وجود همه‌ی این کارها، صدام هنوز مردِ شماره دوی حزب بعث بود. نفر اول همچنان حسن البکر بود. یک رقابتِ خیلی شدید در داخل حزب بوجود اومد تا بیشترین قدرت به دستِ چه کسی بیافته. صدام بیشترین شانس رو داشت. اون مسیرش برای رسیدن به قدرت رو تقریبا هموار کرده بود و اکثر موانع رو از سرِ راهِ خودش حذف کرد. ولی هنوز یه مشکلِ بزرگی وجود داشت و این مشکل کُردهای عراق بودن کردهای عراق از همون ابتدا با رژیم بعث مشکل داشتن. تو اون سالهایی هم که صدام داشت قدرت می‌گرفت مبارزه کردها با بعثیا بیشتر شده بود. صدام برای اینکه مشکلش با کُردها رو حل کنه، تصمیم گرفت از درِ مذاکره وارد شه