Перейти к содержимому

اجرای سیامک آقایی در حضور استاد مشکاتیانSiamak Aghaei in the Esteemed Presence of Maestro Meshkatian

Siamak Aghaei

0:00 / 0:00

اجرای سیامک آقایی در حضور استاد مشکاتیانSiamak Aghaei in the Esteemed Presence of Maestro Meshkatian

19 596 просмотров · 10 месяцев назад
Siamak Aghaei
3,12 тыс. подписчиков
19 596 просмотров · 10 месяцев назад
این ویدئو بخشی از مراسم بزرگداشت پرویز مشکاتیان در تالار اندیشه حوزه هنری است که به دعوت ایشان بداهه‌ای در آواز ابوعطا و نهایتا چهارمضراب شورانگیز خودشان را اجرا کردم. خاطرم هست طبق معمول اصرار کردم که دوستان و مدعوین قطعا برای شنیدن سخنان و به خصوص ساز شما به این مراسم آمده‌اند و قطعا نواختن شما رو ترجیح می‌دهند ولی اصرار استاد را یارای مخالفت نبود، دوست نداشت در مراسم بزرگداشتِ خودش بنوازد. از خاطراتی که به یاد دارم اینکه طرح اولیه‌ی پیش‌درآمد «یاد یاران خوش‌ست» را به شکلی خلاصه‌تر البته، برای اولین بار در همین برنامه تقریبا به صورت بداهه اجرا کردم که بعدها در کنسرت «یادباد» کامل اجرا شد. چه می‌دانستم که اجرای بعدی از دستش می‌دهم، برای ابد از حضورش محروم می‌شوم! قرار این نبود، قرار زندگی‌ام این نبود، قرار کائنات این نبود... چه خام و خوش‌خیال قراری با خود داشتم که مزاحمش نشوم مگر برای خبر کنسرتم یا انتشار آثارم. همین هم باعث شد کمتر از معمول پیشش بروم و دیدارها فاصله گرفتند و بسیار کمتر از اشتیاقم دیدمش و نشد... نشد بگویمش که در مضراب‌ها و نگاهش به پیچ و تاب نغمه‌ها و ریتم‌ها و نگاهش به ادبیات و اشعار آثارش چه‌ها که نمی‌بینم و چه پروازِ مرتفعی را با صدای محکم و خوش لحن سازش تجربه نکرده‌ام... نشد... قراری داشتم که پای ثابت و شاهد همیشگی اجراهایم باشد، به افتخار. صندلی یک، ردیف یک، مستقیم و رو در رو... به واقع اگر موقعِ به سرانجام رسیدن قطعه‌ای یا طرحی (همچون ترکیب گروه سنتورنوازان) دوست داشتم کسی بشنود و نظر دهد خود او بود و بس، تنها کسم بود. همه آنچه دیگران در پس از چهل سالگی در تکاپو برای به دست آوردنش بودند او در بیست سالگی داشت، بسیار متعالی‌ترش را، به دور از قیل و قال آن روزهای چپگرایی و سیاست‌زدگیِ مرسوم سال‌های انقلاب و پیچیدن‌ها و کتمان کردن‌های بعدش! مجموعه‌ی بیست قطعه‌اش، یکی از شاهکارهایش که نه، یکی از پایه‌های چهارمضراب‌هایش را به مجموع بروزات و تلاش‌های مذبوحانه‌ی اساتیدِ همیشه در صحنه‌ی هرجایی و همیشه حاضرانِ اینستاگرام، به جمیعِ تراوشات سوارانِ استیج، و آزمون و تماماً خطاهای صرفا با کیفیتِ صوری بالا! و عمقِ هیچ، با نگاهِ ملتمس به عام و بریده از خاص، در آرزوی جلب نظر حداکثریِ عامه‌ خشک شده و درگیر سلبریتیسمِ پوشالی از نوع ایرانی شده‌ی این سه دهه‌ی اخیر، نمی‌دهم...! و هنوز و مِن‌بعد، یک ضربِ مضراب، فقط یک ضرب مضرابش در «بر آستان جانان»، «بیداد»، «قاصدک»، «دونوازی سه گاه»، «نوا مرکب خوانی»، «پیروزی» و «همراه شو عزیز» و ... را به مجموع تولیدات اقلا سی سال اخیر نمی‌دهم. هیچکس نمی‌دهد! تنها یک تک‌مضراب در «طلوع»، «پیروزی»، «چکاد»، «درغم»، «سرکش»، «سروناز»، «لاله بهار»، «چکاوک»، «پگاه» و ده‌ها اثر جاودانه و نبوغ‌آمیز دیگرش را نمی‌دهم که اینان را ببینم یا بشنوم. نمی‌توان! در یک مدار دیگری‌ست آن ذات و نبوغِ متعالی، بسیار دور از دسترس! صرفا باید تماشا کرد و در افسونش غرق شد و لذت برد. از این مفسّرِ فرهنگ ایرانی، در زمان، این بسیطِ مسیرهای تکراری، بانی حلاوتِ ردیف و راوی شکوهِ هنرِ نوازندگی و نغمه‌گری ایرانی. کماکان نبودش را سیاه‌ترین بخش بخت خود می دانم. سال‌های سال است سراغ ندارم و نیافتم کسی را جز او که لذت کار و شور و حال و شوقم را در پیچ و خم دنیای موسیقی و راز و رمزهایش، بتوان تقسیم و بیان کرد. بارها به خود گفته‌ام اگر الان حضور داشت و نرفته بود چه‌ها که نمی‌کردم برایش. چه لحظات ناب و خوشی، چه گپ و گفت‌های عمیق و ظریف و وزینی که نمیشد داشت و چه بحث‌ها که نمیشد در صاحتِ متعالی و حرفه‌ای موسیقی ایرانی و راجع به دنیای رازها و جزئیات آن با وی گفت و شنید. و نگاه‌های آمیخته به تحسین‌ش، شوخی‌های برآمده از هوش سرشار و شوخ طبعی‌اش، عصبانیت‌ها و پرخاش‌ها و گله‌هایش از زمان و زمانه، که باز بهتر که ندید و رفت. جور دیگری دق می‌کرد، که کاش می ماند و شاهد و همراه آخرین یورش و هجوم ایران برای آزادی می‌بود و روزگاری رو، با عزت، عزتی شایسته‌ی آن جان متعالی و یکه‌تاز، بر چشم موسیقی و هنر ایرانی جای می‌گرفت و تکریمِ فراخور میشد. و انقدر دلم برایش تنگ شده و هنوز برایش اشک می‌ریزم که دیگر یارای نوشتنم نیست، و کماکان عمیق‌ترینِ حسرتِ زندگی‌ام هست و خواهد بود. می‌دانم که این عبارتِ درستی نیست، ولی همیشه در ذهنم تکرار می‌شود که جای که را تنگ کرده بودی، همه هستند و اگر رفتند به روال مرسوم و مطلوب رفتند. تو چرا، انقدر زود، در این روزها و روزگار نکبت بار، فقط تو باید می رفتی؟ نمیدانم چه کنم با این بغض همیشه زنده. و هنوز و همیشه جایش در عمیق‌ترین جای زندگی، قلب و روحم خالی هست و خواهد بود. س.آ ۱۴۰۴/۷/۷