درآمدی جامع بر نظریههای فمینیستی، فصل هشت - اکوفمینیسم (بخش اول)
Amir H. Payberah
0:00 / 0:00
درآمدی جامع بر نظریههای فمینیستی، فصل هشت - اکوفمینیسم (بخش اول)
16 просмотров · 2 нед. назад
Amir H. Payberah
20 подписчиков
16 просмотров · 2 нед. назад
درآمدی جامع بر نظریههای فمینیستی
فصل هشت - اکوفمینیسم (بخش اول)
این فصل کتاب به «اکوفمینیسم» میپردازد، رویکردی که از دل جنبشهای محیطزیستی شکل گرفت و بر این ایده استوار است که ستم بر زنان و سلطه بر طبیعت به یکدیگر پیوند دارند. اصطلاح اکوفمینیسم نخستین بار توسط فرانسواز دوبون در کتاب «فمینیسم یا مرگ» مطرح شد. از آن زمان، جریانهای مختلفی در اکوفمینیسم پدید آمدند. برخی از آنها بر پیوند ذاتی یا ویژه زنان با طبیعت تاکید میکنند، در حالیکه برخی دیگر این پیوند را برساختهای اجتماعی و فرهنگی میدانند. با وجود اختلافنظرها، مسئله مشترک این جریانها بررسی رابطه میان مردسالاری، سلطه بر طبیعت و نابرابریهای اجتماعی است.
ریشههای نظری اکوفمینیسم را میتوان در نقد «محیطزیستگرایی انسانمحور» جستوجو کرد. ریچل کارسون در کتاب «بهار خاموش» درباره پیامدهای ویرانگر آلودگی و تخریب طبیعت هشدار داد. محیطزیستگرایان انسانمحور طبیعت را عمدتا به دلیل سودی که برای انسان دارد ارزشمند میدانستند. این نگرش، که بعدها «بومشناسی سطحی» نام گرفت، از سوی منتقدان به دلیل نگاه ابزاری به طبیعت نقد شد. آنان معتقد بودند سنت یهودیـمسیحی و فلسفه مکانیکی مدرن، بهویژه اندیشه دکارت، با برتر دانستن انسان و عقل بر طبیعت و ماده، زمینه سلطه بر جهان طبیعی را فراهم کردهاند.
در مقابل، «بومشناسی ژرف» بر ارزش ذاتی طبیعت تاکید کرد. آلدو لئوپولد در نظریه «اخلاق سرزمین»، زمین را نظامی زنده و بههمپیوسته میدانست که انسان، حیوانات، گیاهان و خاک اجزای وابسته به یکدیگر آن هستند. از نظر او، رفتار اخلاقی رفتاری است که یکپارچگی و پایداری این جامعه زیستی را حفظ کند. با اینحال، بومشناسی ژرف نیز نقد شد، زیرا روشن نبود ارزش ذاتی طبیعت دقیقا از کجا سرچشمه میگیرد و آیا میتوان منافع طبیعت و انسان را همارزش دانست. لوک فری هشدار داد که اولویت دادن افراطی به طبیعت ممکن است به توجیه سیاستهایی بینجامد که جان و حقوق انسانها را نادیده میگیرند.
اکوفمینیستهای اولیه، با وجود نزدیکی به بومشناسی ژرف، آن را ناکافی میدانستند. کارن جی. وارن تاکید کرد که مسئله فقط انسانمحوری نیست، بلکه «مردمحوری و منطق سلطه» نیز در تخریب طبیعت نقش دارند. از نظر او، فمینیسم باید هم با ستم بر زنان و هم با ستم بر طبیعت مقابله کند. آریل کی ساله نیز معتقد بود بومشناسی ژرف بدون نقد جنسیتگرایی نمیتواند بحران محیطزیستی را بهدرستی توضیح دهد. کارول جی. آدامز این پیوند را در کتاب «سیاست جنسی گوشت» بررسی کرد و نشان داد که چگونه فرهنگ مردسالار زنان و حیوانات را به ابژههایی قابل تصاحب و مصرف تبدیل میکند. از نظر او، همان منطقی که بدن زنان را به بخشهای جنسی تقلیل میدهد، بدن حیوانات را نیز به قطعات گوشت تبدیل میکند.
یکی از نخستین جریانهای اکوفمینیسم، «اکوفمینیسم طبیعتمحور، فرهنگی و روانیـزیستی» بود. مری دیلی معتقد بود زنان به دلیل قدرت زندگیبخش خود رابطهای ویژه با طبیعت دارند، در حالیکه فرهنگ مردسالار با سلطه، فناوری و تخریب زندگی پیوند خورده است. او رهایی زنان را در بازگشت به خویشتن اصیل و رهایی از فرهنگی میدید که زنان و طبیعت را کنترل و مصرف میکند. سوزان گریفین نیز در کتاب «زن و طبیعت» از پیوندی هستیشناختی میان زنان و طبیعت سخن گفت و دوگانهانگاریهای فلسفه غرب، مانند ذهن و بدن، عقل و احساس، و فرهنگ و طبیعت را نقد کرد. از نظر او، ارزش زنان و طبیعت را نمیتوان به سودمندی آنها برای مردان و فرهنگ تقلیل داد.
با اینحال، جنت بیل این جریان را به ذاتگرایی متهم کرد. او هشدار داد که پیوند دادن زنان با طبیعت، احساسات و مراقبت میتواند همان تصورات تاریخیای را بازتولید کند که برای فرودست نگه داشتن زنان به کار رفتهاند. از نظر بیل، حتی اگر این پیوند بهجای زیستی، هستیشناختی نامیده شود، همچنان ممکن است زنان را به بدن و نقشهای سنتی محدود کند.
جریان دیگر، «اکوفمینیسم معنوی» است که طبیعت و بدن زنان را مقدس میداند و از معنویت زمینمحور و الههباوری دفاع میکند. استارهاوک معتقد است معنویت باید بر سه اصل استوار باشد: درونماندگاری امر مقدس در طبیعت، بههمپیوستگی همه موجودات، و زندگی مبتنی بر شفقت.
از نظر او، معنویت نباید به کنارهگیری از جهان منجر شود، بلکه باید نیرویی برای مقاومت سیاسی، مقابله با فقر و نابرابری، و حفاظت از محیط زیست باشد. کارول کرایست نیز خواهان جایگزینی تصویر خدای مردسالار و تغییرناپذیر با الههای پویا و یادگیرنده بود. او روابط انسانی و طبیعی را شبکهای شکننده میدانست که همواره نیازمند ترمیم است.
منتقدانی مانند جنت بیل اکوفمینیسم معنوی را به بازگشت به باورهای غیرعقلانی و عرفانی متهم کردند. اما ماریا میس، واندانا شیوا، و اینسترا کینگ پاسخ دادند که معنویت زمینمحور لزوما به معنای گریز از واقعیت نیست، بلکه میتواند با کنشگری سیاسی، ایجاد همبستگی و مقاومت جمعی همراه باشد.
در مجموع، این جریانهای اولیه میکوشند رابطه زنان و طبیعت را از نو معنا کنند و نشان دهند که سلطه بر زنان و بهرهکشی از طبیعت از منطق مشترکی سرچشمه میگیرند. با اینحال، اختلاف اساسی میان آنها و منتقدانشان باقی میماند: آیا تاکید بر پیوند ویژه زنان با طبیعت میتواند سرچشمه رهایی و مقاومت باشد، یا همان تصور تاریخیای را بازتولید میکند که زنان را به بدن، عاطفه و مراقبت محدود کرده است؟