Перейти к содержимому

منقبت خوانی الحاج براتعلی اکبری _ باز این چه شورش است که در خلق عالم است

shafi akbari

0:00 / 0:00

منقبت خوانی الحاج براتعلی اکبری _ باز این چه شورش است که در خلق عالم است

65 просмотров · 3 месяца назад
shafi akbari
56 подписчиков
65 просмотров · 3 месяца назад
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی‌ نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پروردهٔ کنار رسول خدا حسین کشتی‌شکست‌خوردهٔ طوفان کربلا در خاک و خون تپیدهٔ میدان کربلا گر چشم روزگار بر او فاش می‌گریست خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک- زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید- خاتم، ز قحط آبْ سلیمان کربلا زان تشنگان هنوز به عَیّوق می‌رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوفِ خصم، در حرم، افغان بلند شد کاش آن زمان سرادقِ گردون، نگون شدی وین خرگه بلندستون، بی‌ستون شدی کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه- سیل سیه؛ که روی زمین، قیرگون شدی کاش آن زمان ز آه جهان‌سوز اهل بیت یک شعله، برقِ خرمنِ گردونِ دون شدی کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب‌وارْ گویِ زمین، بی‌سکون شدی کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم، تمامْ غرقهٔ دریای خون شدی گر انتقام آن نفتادی به روز حشر با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی آل نبی چو دستِ تظلّم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند بر خوانِ غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید، آسمان تپید زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند آن در که جبرئیلِ امین بود خادمش- اهل ستم، به پهلوی خیرالنسا زدند پس آتشی ز اخگرِ الماس‌ریزه‌ها افروختند و در حسن مجتبی زدند وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت، کوفیان- بس نخل‌ها ز گلشن آل عبا، زدند پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنهٔ خَلَفِ مرتضی زدند اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بر درِ حرم کبریا زدند روح‌الامین نهاده به زانو سرِ حجاب تاریک شد ز دیدن آن، چشمِ آفتاب چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروهٔ عرش بَرین رسید نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب از بس شکست‌ها که به ارکان دین رسید نخلِ بلندِ او، چو خسان بر زمین زدند- طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد، آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید یکباره جامه در خُمِ گردون، به نیل زد- چون این خبر به عیسیِ گردون‌نشین رسید پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش- از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید کرد این خیالْ وهمِ غلط‌کار، کان غبار- تا دامنِ جلالِ جهان‌آفرین رسید! هست از ملال گرچه بری ذاتِ ذوالجلال او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یکباره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند ترسم کزین گناه، شفیعانِ روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند دستِ عتابِ حق، به در آید ز آستین چون اهل بیت، دست در اهل ستم زنند آه از دمی که با کفن خون‌چکان ز خاک آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون‌کفن، به عرصهٔ محشر قدم زنند جمعی که زد بهم صفشان شورِ کربلا- در حشر، صف‌زنان، صف محشر بهم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغْ به صیدِ حرم زنند؟ پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل- شوید غبارِ گیسویش از آب سلسبیل روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشیدْ سربرهنه برآمد ز کوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوهْ کوه ابری به بارش آمد و بگریست زار زار گفتی تمامْ زلزله شد خاکِ مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخِ بی‌قرار عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخِ پیر افتاد در گمان که قیامت شد آشکار آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز بادِ مخالف، حباب‌وار جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بی‌عماری و محمل، شترسوار