Перейти к содержимому

داستان واقعی : به خاطر فقر شدید بچه‌ام را جا گذاشتم تا بچه ارباب را شیر بدم...اما تو اون عمارت ..!

Omghedastan عمق داستان

0:00 / 0:00

داستان واقعی : به خاطر فقر شدید بچه‌ام را جا گذاشتم تا بچه ارباب را شیر بدم...اما تو اون عمارت ..!

2 271 просмотр · 12 часов назад
Omghedastan عمق داستان
9,01 тыс. подписчиков
2 271 просмотр · 12 часов назад
به خاطر فقر شدید بچه‌ام را جا گذاشتم تا بچه ارباب را شیر بدهم، اما رازی فاش شد که... | دایه عمارت ​گاهی فقر فقط بی‌پولی نیست؛ شبیه آوار سنگینی است که مجبورت می‌کند پارهٔ تنت را پشت در جا بگذاری تا لقمه‌نانی برای زنده ماندن فراهم کنی... در این قسمت از ویدیوپادکست، شنونده روایت واقعی و بسیار دردناک «ماه‌شرف» هستید؛ زن بیست‌ساله‌ای که وقتی شوهرش در معدن آسیب دید و خانه‌شان در قحطی فرو رفت، چاره‌ای جز پذیرش شرط بی‌رحمانهٔ عمارت اربابی نداشت: «باید نوزاد چهل‌روزهٔ خودت را بگذاری و فقط به نوهٔ ارباب شیر بدهی!» ​او ماه‌ها با حسرتِ در آغوش کشیدن دختر خودش، نوزاد عمارت را تر و خشک کرد؛ اما عمارت پر از کینه‌ها و دسیسه‌های پنهان بود. روزی که ماه‌شرف پرده از نقشه مسموم کردن مادر نوزاد و دسیسه شوکت‌خانم برداشت، فراری مرگبار در دل شب، گذر از سیلاب خروشان و نجات معجزه‌آسای یک طفل یتیم رقم خورد... ​✨ اگر این سرگذشت پر از شرف و فداکاری دلتان را لرزاند: ​👍 ویدیو را لایک کنید تا به دیگران هم پیشنهاد شود. ​💬 نظرتان را در بخش کامنت‌ها بنویسید؛ اگر شما جای ماه‌شرف بودید، می‌توانستید دوری از فرزندتان را تاب بیاورید؟ ​🔔 کانال را سابسکرایب کنید و زنگوله را روشن بگذارید تا داستان‌های بعدی را از دست ندهید. داستان واقعی داستان قدیمی داستان خان داستان صوتی داستان عاشقانه داستات فارسی پادکست فارسی داستان معمایی داستان داستان انگیزشی رمان رمان عاشقانه پادکست پادکست داستان فارسی داستان کوتاه داستان صوتی کوتاه رمان صوتی عشق ازدواج #داستان_واقعی #داستان_فارسی #داستان #پادکست #عمق_داستان