Перейти к содержимому

فکر می‌کردند فقط یک واکسی است… خبر نداشتند صاحب شرکت است! | داستان عبرت‌آموز

HidayahTales Journey

0:00 / 0:00

فکر می‌کردند فقط یک واکسی است… خبر نداشتند صاحب شرکت است! | داستان عبرت‌آموز

25 729 просмотров · 12 часов назад
HidayahTales Journey
26,4 тыс. подписчиков
25 729 просмотров · 12 часов назад
فکر می‌کردند فقط یک واکسی است… خبر نداشتند صاحب شرکت است! | داستان عبرت‌آموز صاحب یک شرکت بزرگ در کابل، با لباس سادهٔ یک واکسی مقابل شرکت خودش نشست؛ اما هیچ‌کس او را نشناخت. تحقیرش کردند، در حالی که نمی‌دانستند سرنوشت کاری‌شان به همان مرد گره خورده است… سهراب رحیمی می‌خواست بداند پشت گزارش‌های مالی و ظاهر باشکوه شرکتش چه می‌گذرد. مهربانی مریم، کارمند جوان حسابداری، و حرف‌های کاکا عبدالرحمان، پرده از رازی برداشت که زندگی بسیاری از کارمندان را تغییر داد. این داستان فارسی با روایت دری، دربارهٔ قضاوت از روی ظاهر، ارزش انسان، شجاعت و بازگشت حق کسانی است که صدایشان شنیده نمی‌شود. تا پایان همراه باشید تا ببینید وقتی هویت واقعی سهراب آشکار می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد. 💬 اگر جای مریم بودید، با وجود ترس از دست دادن وظیفه، باز هم از حقیقت دفاع می‌کردید؟ در کامنت‌ها بنویسید. اگر از داستان‌های احساسی و عبرت‌آموز لذت می‌برید، ویدیو را لایک کنید و برای داستان‌های بعدی کانال را سابسکرایب کنید. این اثر یک داستان تخیلی است و تصاویر آن با کمک هوش مصنوعی ساخته شده‌اند. #داستان_عبرت_آموز #داستان_فارسی #داستان_دری #داستان_احساسی #قضاوت_از_روی_ظاهر