Перейти к содержимому

Hamid Zamani - Delaram | Ҳомид Замонӣ - Дилором

Salmon Fors

0:00 / 0:00

Hamid Zamani - Delaram | Ҳомид Замонӣ - Дилором

39 457 просмотров · 4 года назад
Salmon Fors
4,67 тыс. подписчиков
39 457 просмотров · 4 года назад
#hamedzamani #حمید_زمانی بخت باز آید از آن دَر؛ که یکی چون تو درآید روی زیبای تو دیدن درِ دولت بگشاید ✿●✿صبرِ بسیار بباید پدرِ پیر فلک را تا دگر مادرِ گیتی چو تو فرزند بزاید ✿●✿این ظرافت که تو داری همه دلها بفریبی وین لطافت که تو داری همه غمها بزداید ✿●✿چشم عاشق نتوان دوخت؛ که معشوق نبیند نای بلبل نتوان بست که بر گُل نسراید ✿●✿نیشکر؛ با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیشِ نُطقِ شکرینت؛ چو نِی انگشت بخاید* ✿●✿گر مرا هیچ نباشد؛ نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه دارم؛ دگرم هیچ نباید #بحرطویل_اول : ✿●✿مژده ای دل! که کنون وقت وصال است و ✿●✿غمت رو به زوال است به عشاق بگویید: ✿●✿رهِ وصل بپویید که چارُم* مَه از آن چهاردهِ ما ✿●✿که عالم همه مجنونِ رُخش در طلبش نعره زنانند و ✿●✿به دَف رقص کنانند و به دل خوف و رجا ✿●✿از کَرَمِ ساقی ما طَرد شده درد و ✿●✿ز شوقِ قدمش سرو روان است و چنین است و چنان است و ✿●✿قرارِ دو جهان است و سپاهی ز غلامان ✿●✿به رَهَش جامه دریدند و دل از خویش بُریدند و ✿●✿به معشوق رسیدند و همین مَشغله ی ماست ✿●✿که از عشق بمیریم و جز او یار نگیریم با همه خلق نمودم خمِ ابرو که تو داری✿●✿ ماهِ نو هرکه ببیند به همه کس بنماید دل به سختی بنهادم؛ پس از آن دل به تو دادم✿●✿ آنکه از دوست تحمل نکند؛ عهد نپاید گر حلال است که خون همه عالم تو بریزی✿●✿ آنکه روی از همه عالم به تو آورد نشاید چشمِ عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند✿●✿ نایِ بلبل نتوان بست که بر گُل نسراید #غزل_دوم : هرکه دلارام دید؛ از دلش آرام رفت✿●✿ باز نیابد خلاص هرکه در این دام رفت یادِ تو میرفت و ما؛ عاشق و بیدل شدیم✿●✿ پرده برانداختی؛ کار به اتمام رفت مَه ننماید به روز؛ چیست که در خانه تافت؟✿●✿ سرو نروید به بام؛ کیست که بر بام رفت؟ که به همه عُمر خویش؛ با تو برآرم دمی✿●✿ حاصل عُمر آن دَمَست؛ باقیِ ایام رفت #بحرطویل_دوم : دل و دینم به فدای قد و بالای نگاری✿●✿ که همی بنده نوازست و حقیقت؛ نه مجاز است✿●✿ چه بگویم که چنین قصه دراز است جهانی به دَرَش غرق نیاز است✿●✿ نماز است جواز است✿●✿ به دلم سوز و گداز است منم آن؛ منم آن؛✿●✿ منم آن ریزه خورِ خوانِ کریمش که به کس کار ندارم✿●✿ بجز آن یار ندارم ثمنی* غیرِ دلم بر سرِ بازار ندارم✿●✿ من نالایقِ ناقابلِ نالان چه کنم با همه درماندگی و✿●✿ دوری و شرمندگی و بندگی و بی ثمری✿●✿ پیش همان شَه که کریم است و رحیم است و✿●✿ همان یارِ قدیم است جهان گیرِ جهاندار و✿●✿ به دل دلبر و دلدار و وفادار و هوادار و✿●✿ بهین* سرور و سردار و کس و کار و✿●✿ به دل یار و جهانی به کَرم هاش بدهکار و✿●✿ چه میشد دل غمدیده ی من را بشود باز خریدار ✿●✿