Перейти к содержимому

مرد ثروتمندی که برای پیدا کردن مادرش، خودش را فقیر جا زد؛ اما حقیقت او را شوکه کرد!

پنجره داستان

0:00 / 0:00

مرد ثروتمندی که برای پیدا کردن مادرش، خودش را فقیر جا زد؛ اما حقیقت او را شوکه کرد!

1 296 просмотров · 1 день назад
پنجره داستان
786 подписчиков
1 296 просмотров · 1 день назад
این داستان توسط یک تیم ۴ نفره تولید شده است. 📝 نویسندگی و سناریو: تیم سناریونویسی 🎙️ روایت: مریم والا از همراهی شما با این داستان سپاسگزاریم. 🌧️ بعضی رازها سال‌ها پنهان می‌مانند… اما یک روز، حقیقت از جایی ظاهر می‌شود که هیچ‌کس انتظارش را ندارد. هیراد کاویانی مردی است که در ظاهر همه چیز دارد؛ ثروت، اعتبار و یک زندگی آرام… اما یک راز قدیمی، او را وارد سفری می‌کند که قرار است نگاهش به گذشته و زندگی خودش را برای همیشه تغییر دهد. او برای پیدا کردن پاسخ یک سؤال مهم، راهی روستایی دورافتاده می‌شود؛ جایی که آدم‌های جدید، خاطرات فراموش‌شده و حقیقت‌هایی پنهان در انتظار او هستند… 🌿 گاهی آنچه از گذشته می‌دانیم، تمام حقیقت نیست. و گاهی یک سفر می‌تواند تمام مسیر زندگی یک انسان را تغییر دهد… 🎬 به پنجره داستان بپیوندید و تا آخر این روایت پر از احساس، راز و اتفاقات غیرمنتظره همراه ما باشید. ❤️ اگر داستان‌های رازآلود، احساسی و الهام‌بخش را دوست دارید، با عضویت در کانال ما همراه داستان‌های بعدی باشید. 🔔 داستان‌های عجیب‌تر و جنجالی‌تر در راه است… #داستان_رازآلود #داستان_احساسی #قصه_زندگی • نوزادی که در بیابان رها شد| اما سرنوشتش با... • عموش مجبورش کرد با یک پیرمرد ازدواج کنه | ... • دختر یتیمی که برادرهاش به خاطر ارث از خانو... • حق من و دخترم رو خوردن! داستان واقعی زنی ک... • پادشاهی که در لباس گدا عاشق شد | داستان عا... • داستان پراحساس دختری که بازیچه احساسات یک ... • این ازدواج نباید اتفاق می یفتاد | داستان و... • عشق در میان دو دنیای متفاوت | داستان واقعی... • زنی که شوهرش به خاطر نازایی طلاقش داد | ول...    • دختری که به اجبار خان به عقد پسرش درآمد|دا...      •     هیچ‌کس این پایان را پیش‌بینی نمی‌کرد |...      • شب عروسی فهمید داماد عاشقش نیست | راز شب ع...      • بعد از اخراج دختر خان، اتفاقی افتاد که هیچ...      • بعد از اخراج دختر خان، اتفاقی افتاد که هیچ...      • دختر تنهایی بودم… یه نوزاد پیدا کردم؛ پنج ...      • جوان فقیر جان دختر پادشاه را نجات داد؛ اما...      • شیدا برای گرفتن دستمزد پدرش آمد…اما اتفاقی...      • برای رسیدن به ثروت، عشق زندگی‌اش را رها کر...      • زن حامله‌ای که در سرمای استخوان‌سوز مادرشو...      • هیچ پرستاری کنار پسر خان دوام نمی‌آورد؛ تا...      • نامادریش او را کلفت خانه کرد… اما یک اتفاق...      • هیچ‌کس نمی‌دانست راننده تاکسی اینترنتی یک ...      • هیچ‌کس نمی‌دانست راننده تاکسی اینترنتی یک ...      • آهو عاشق پسر خان بود؛ اما پسر خان عاشق ماد...      • دو خواهری که از هم جدا شدند،اما ۱۸سال بعد….      • دو خواهری که از هم جدا شدند،اما ۱۸سال بعد…...      • برای کشتن خان وارد عمارت شدم، اما چیزی دید...      • او را برای صلح به سرزمینی بیگانه فرستادند…...      • برای پیدا کردن پدر گمشده‌اش به دبی رفت… ام...