Перейти к содержимому

مجال وصول غزل شماره ۳۰۶ دیوان حافظ

Sanava_Channel

0:00 / 0:00

مجال وصول غزل شماره ۳۰۶ دیوان حافظ

11 просмотров · 11 часов назад
Sanava_Channel
5,05 тыс. подписчиков
11 просмотров · 11 часов назад
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول رَسَد، به دولتِ وصلِ تو، کارِ من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا فَراغ برده ز من آن دو جادو‌یِ مَکحول چو بر درِ تو منِ بینوا‌یِ بی زر و زور به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول کجا رَوَم چه کنم چاره از کجا جویم‌؟ که گَشته‌ام ز غم و جورِ روزگار مَلول منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول خراب‌تر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت که ساخت در دلِ تنگم قرار‌گاهِ نزول دل از جواهرِ مِهر‌ت چو صیقلی دارد بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول چه جرم کرده‌ام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو که طاعتِ منِ بیدل نمی‌شود مَقبول به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول غزلی از خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی؛ غزلی سرشار از شوقِ وصال، دردِ عشق و پناه بردن دل به محبوب. «اگر به کویِ تو باشد مرا مجالِ وصول رَسَد، به دولتِ وصلِ تو، کارِ من به اصول» این غزل با حال‌وهوایی آرام و خیال‌انگیز، تقدیم به دوستداران شعر و غزل فارسی و جاودانه‌های حافظ شیرازی. اگر از این ویدیو لذت بردید، خوشحال می‌شوم آن را با دوستانتان به اشتراک بگذارید. 🌙🌹 #حافظ #غزل_حافظ #شعر_حافظ #حافظ_شیرازی #شعر_فارسی #غزل_فارسی #ادبیات_فارسی #شعر_عاشقانه #Hafez #PersianPoetry #HafezPoetry #persianliterature فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷ » بیت ۵ دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۹۰ عزیز کرد مرا باز در محل قبول ظهیر دولت شاه و شهاب دین رسول چنان شنید ز من شعر، کاحمد مختار شنید وحی ز روح‌الامین به وقت نزول چو در ستایش او لفظ من مکرر شد جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۱۶ - در مدح شهاب الدین خالص همیشه روز تو چون عید و روزه ات مقبول دلت بطاعت و دستت بمکرمت مشغول ادیب صابر » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۸ زنفس او به لطافت همی رسند نفوس ز عقل او متحیر همی شوند عقول به گاه عزم دلیر و به گاه حزم حذور گه غضب متانی، به گاه عفو عجول مدار علم و عمل بر لطافتش مقصور [...] سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول نه دست با تو درآویختن، نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۷ نشسته ام به خیالی که می پزم مشغول سری ز عقل نفور و دلی ز خلق ملول در اوفتاده به گردابِ فکر و قلزمِ عشق که نه نهایتِ عرضش بود نه غایتِ طول ولایتی که به دیوانگانِ عشق دهند