Перейти к содержимому

همه در رودخانه دنبال طلا بودند، اما مرد فقیر راه دیگری برای پولدار شدن پیدا کرد! 😳

Nava Stories TV

0:00 / 0:00

همه در رودخانه دنبال طلا بودند، اما مرد فقیر راه دیگری برای پولدار شدن پیدا کرد! 😳

5 252 просмотра · 12 ч назад
Nava Stories TV
11,6 тыс. подписчиков
5 252 просмотра · 12 ч назад
داستان آموزنده فرامرز برای پیدا کردن طلا، از همسر و پسرش دل کند و راهی دره‌ای دور شد. اما چیزی که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد، درخشش طلا در ته رودخانه نبود؛ شکستن دستهٔ یک کلنگ بود. او مردی زحمت‌کش بود که هر بار برای بهتر شدن زندگی‌اش تلاش می‌کرد، با مشکلی تازه روبه‌رو می‌شد. زمانی با الاغش بار می‌برد، بعد به کشت‌وکار روی آورد و سرانجام برای تأمین نان خانواده، هر روز دنبال کار می‌گشت. در خانه، اکرم با خیاطی کمک‌خرج زندگی بود و پویا چشم‌انتظار روزی که پدرش با خبری خوب برگردد. تا اینکه صادق، دوست فرامرز، از دره‌ای خبر آورد که مردم برای پیدا کردن طلا به آنجا می‌رفتند. فرامرز وسایل قدیمی بارکشی‌اش را فروخت، سهمی برای خرج خانه کنار گذاشت و با امید ساختن آینده‌ای بهتر، همراه او راه افتاد. دره پر از مردانی بود که از شهرها و آبادی‌های دور آمده بودند. همه خاک می‌کندند، سنگ جابه‌جا می‌کردند و شن‌های رودخانه را می‌شستند؛ به امید ذره‌هایی که شاید زندگی‌شان را عوض کند. فرامرز هم از صبح تا غروب کار کرد. دست‌هایش تاول زد و شب‌های سرد را در چادر گذراند، اما سرانجام توانست پولی برای خانواده بفرستد و بدهی دکان را بپردازد. یک روز، دستهٔ کلنگش شکست. برای تعمیر آن راهی روستای پایین دره شد و چند نفر از همسایه‌های چادرش نیز از او خواستند برایشان بیل و طناب بیاورد. سفری که فقط برای تعمیر یک ابزار آغاز شده بود، او را متوجه نیازی کرد که هر روز پیش چشمش بود. صدها نفر دنبال طلا می‌گشتند، اما برای ادامهٔ کارشان به ابزار سالم نیاز داشتند. فرامرز با چند سفارش کوچک شروع کرد. حالا باید یاد می‌گرفت هزینه‌هایش را حساب کند، به قولش وفا کند و وقتی جنسی خراب از آب درمی‌آید، مسئولیتش را بپذیرد. اما در میان سفارش‌ها و حساب‌وکتاب‌ها، یک جمله از نامهٔ پسرش ذهن او را درگیر کرد: بابا، کفش‌هایم را گرفته‌ام. خودت کی می‌آیی؟ این داستان پندآموز، روایتی درباره تلاش، شناخت فرصت‌ها، درستکاری، اعتماد و خانواده است؛ داستان مردی که برای بهتر شدن زندگی راه افتاد و در طول مسیر یاد گرفت هم نیاز مردم را ببیند و هم کنار عزیزانش بودن را به آینده موکول نکند. گاهی فرصتی که دنبالش می‌گردیم، در دل همان مشکلی پنهان است که می‌خواهیم از سر راه برداریم. برای تماشای داستان‌های فارسی تازه، قصه‌های آموزنده، روایت‌های آرامش‌بخش و داستان‌های متفاوت، کانال Nava Stories TV را دنبال کنید. ⚠️ متن فارسی، روایت و محتوای تصویری تولیدشده برای این ویدیو متعلق به کانال NAVA STORIES TV است. هرگونه کپی، بازنشر یا استفاده مجدد از محتوای تولیدشدهٔ کانال، به‌صورت کامل یا جزئی، بدون اجازه ممنوع است. در صورت نقض حقوق اثر، حق پیگیری قانونی برای NAVA STORIES TV محفوظ است. © NAVA STORIES TV — All Rights Reserved #داستان_فارسی #داستان_آموزنده #داستان_پندآموز #داستان_اخلاقی #داستان_آرامش_بخش #داستان_احساسی #حکایت_آموزنده #قصه_فارسی #قصه_شب #داستان_افغانی #داستان_دری #فرامرز #اکرم #پویا #صادق #جویندگان_طلا #تلاش #امید #فرصت_شناسی #درستکاری #اعتماد #کسب_و_کار #خانواده #مسئولیت #دوستی #مردم_عادی #درس_زندگی #نوا_تی_وی #NavaStoriesTV #PersianStory #MoralStory #BedtimeStory #LifeLesson #GoldRush #HardWork #Honesty #Family #Hope #қиссаи_тоҷикӣ #ҳикояи_омӯзанда #ҳикояи_пандомӯз