حکایت مساوات در مجازات | محمود غزنوی و علی نوشتگین | از نثر سیاستنامۀ خواجه نظامالملک
صدرا اِفئار - به نظم و نثر پارسی
0:00 / 0:00
حکایت مساوات در مجازات | محمود غزنوی و علی نوشتگین | از نثر سیاستنامۀ خواجه نظامالملک
7 654 просмотра · 2 недели назад
صدرا اِفئار - به نظم و نثر پارسی
6,21 тыс. подписчиков
7 654 просмотра · 2 недели назад
چنین گویند: سلطان محمود همۀ شب با خاصگیان و ندیمان خویش شراب خورده بود و بامداد صبوح کرده. علی نوشتگین و محمد عربی که سپاهسالاران محمود بودند، در آن مجلس حاضر بودند و همۀ شب بیدار بودند، با محمود شراب خورده. چون روز به چاشتگاه رسید، علی نوشتگین را سر گران گشت و رنج بیداری و افراط شراب بر او اثر کرد. دستوری خواست تا با خانۀ خویش رود. محمود گفت: «صواب نیست، روز روشن، بدین حال، چنین مست بروی. هم اینجا اندر حجرهای بیاسای تا نماز دیگر، آنگاه به هوشیاری برو که اگر بدین حال تو را محتسب اندر بازار ببیند، بگیرد و حد زند و آبروی تو ریخته شود و دل من رنجور گردد و هیچ نتوانم گفتن».
علی نوشتگین سپاهسالار پنجاه هزار سوار بود و شجاع و مبارزِ وقتِ خویش بود و او را با هزار مرد نهاده بودند. در وهمِ او نگذشت که محتسب این معنی در دل یارد اندیشیدن، نستوهی و ستیهندگی کرد که «البته بروم». محمود گفت: «تو به دانی، یله کنید تا برود». علی نوشتگین برنشست با بوشی عظیم از خیل و غلامان و چاکران و روی به خانۀ خویش نهاد.
قضا را محتسب در میان بازار پیش آمد با صد مردِ سوار و پیاده. چون علی نوشتگین را چنان مست بدید، بفرمود تا از اسپش فروکشیدند و خود از اسپ فرود آمد و بفرمود تا یکی بر سرش نشست و یکی بر پای، و به دست خویش چهل چوب بزدش بیمحابا، چنانکه زمین را به دندان میگرفت و حاشیت و لشکرش مینگریستند، هیچ کس زهرۀ آن نداشت که زبان بجنباند. و آن محتسب خادمی ترک بود پیر و محتشم و حقهای خدمت داشت. چون برفت علی نوشتگین را به خانه بردند؛ و همۀ راه میگفت: «هرکه فرمان سلطان نبرد حال او همچون حال من باشد». روز دیگر چون علی نوشتگین به خدمت رفت، سلطان گفت: «چون رستی از محتسب؟» علی نوشتگین پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخشاخ گشته و محمود بخندید و گفت: «توبه کن تا هرگز مست از خانه بیرون نروی». چون ترتیب ملک و قواعد سیاست محکم نهاده بود، کار عدل بر این جمله میرفت که یاد کرده شد.
شنیدم که در غزنین خبّازان در دکّانها ببستند و نان عزیز و نایافت شد و غربا و درویشان در رنج افتادند و به تظلّم به درگاه شدند و پیش سلطان ابراهیم از نانوایان بنالیدند. فرمود تا همه را حاضر کردند. گفت: «چرا نان تنگ کردهاید؟» گفتند: «هر باری که گندم و آرد که در این شهر میآرند، نانوای تو میخرد و در انبار میکند و میگوید: 'فرمان چنین است' و ما را نمیگذارد که یک من بار بخریم». سلطان بفرمود تا خبّاز خاص را بیاوردند، در زیر پای پیل افکندند. چون بمرد، بر دندان پیل ببستند و در شهر بگردانیدند، و بر وی منادی میکردند که «هرکه درِ دکّان نگشاید از نانوایان با او همین کنیم». و انبارش خرج کردند. نماز شام بر در هر دکّانی پنجاه من نان بمانده بود و کس نمیخرید.