روز عروسی دوستم، منو وارد ماجرایی کرد که هیچ ربطی به من نداشت..
نقطه کور
0:00 / 0:00
روز عروسی دوستم، منو وارد ماجرایی کرد که هیچ ربطی به من نداشت..
44 просмотра · 22 часа назад
نقطه کور
57 подписчиков
44 просмотра · 22 часа назад
روز عروسی شیوا، وقتی همه درگیر آمادهشدن برای مراسم بودن، دوستش نیکی با درخواست عجیبی روبهرو شد.
شیوا حلقهش رو از دستش درآورد، گذاشت کف دست نیکی و گفت:
«هر اتفاقی افتاد، بهم پسش نده...»
چند دقیقه بعد، جلوی همه گفت حلقهش گم شده.
همه شروع کردن به گشتن دنبال حلقه؛ در حالی که نیکی دقیقاً میدونست کجاست: توی کیف خودش.
نیکی نمیفهمید چرا شیوا درست روز عروسیش چنین کاری کرده و چرا اون رو هم وارد این ماجرا کرده...
حالا باید به قولی که به دوستش داده بود پایبند میموند یا وقتی همه دنبال حلقه میگشتن، حقیقت رو میگفت؟
اگر جای نیکی بودید چه کار میکردید؟
به قولتون پایبند میموندید یا حقیقت رو همونجا میگفتید؟ نظرتون رو توی کامنتها بنویسید.
اگر داستانهای واقعی و پرماجرای زندگی و روابط رو دوست دارید، نقطه کور رو سابسکرایب کنید تا داستانهای بعدی رو از دست ندید.
📩 شما هم داستانی دارید که فکر میکنید ارزش شنیده شدن داره؟
میتونید داستانتون رو از طریق ایمیل کانال برامون بفرستید:
noghtekoor.studio@gmail.com
نامها و برخی جزئیات داستان برای حفظ حریم خصوصی تغییر کردهاند.
#داستان_واقعی #داستان_زندگی #داستان_عروسی #داستان_ازدواج #روابط_زن_و_شوهر #داستان_فارسی #نقطه_کور