Перейти к содержимому

دختر روستایی نمی‌دانست غریبه‌ای که از پایش پرستاری کرد، شاهزاده است! 😱

قصه های رحمت

0:00 / 0:00

دختر روستایی نمی‌دانست غریبه‌ای که از پایش پرستاری کرد، شاهزاده است! 😱

6 116 просмотров · 1 дн. назад
قصه های رحمت
1,41 тыс. подписчиков
6 116 просмотров · 1 дн. назад
شاهزاده‌ای که همه‌ی عمر در میان چاپلوسی و ریا نفس کشیده بود، برای نجات دختری روستایی از پشت اسب به زمین می‌خورد! این داستان فارسی و عبرت‌آموز، قصه‌ی عاشقانه‌ی شاهزاده سورنا و گندم است؛ دختری ساده و باحیا که بی‌آنکه بداند غریبه‌ی مجروحش ولیعهد مملکت است، آخرین نان سفره‌اش را با او قسمت می‌کند. سورنا با نام جعلی «سهراب» به کلبه‌ی گلی این خانواده‌ی فقیر اما غنی از دعا پناه می‌گیرد؛ و هر روزی که می‌گذرد، پاکی و حیای گندم دیوارهای یخی دلش را فرو می‌ریزد. اما صدای شیپورهای قصر به کوهستان رسیده؛ اگر مأموران بفهمند ولیعهد در کلبه‌ی یک پیرمرد خارکش پنهان است، تکلیف این خانواده‌ی بی‌گناه چه می‌شود؟ و وقتی سورنا ناچار به رفتن می‌شود، یک سکه‌ی برنجی روی طاقچه باقی می‌گذارد؛ نشانه‌ی عهدی که قرار است سرنوشت دو دل را برای همیشه گره بزند... آیا گندم می‌فهمد سهراب واقعاً کیست؟ پادشاه با شنیدن دلدادگی پسرش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ و آیا عشقی که از یک سانحه و یک پیاله‌ی آب زلال شروع شد، به پیمانی شاهانه می‌رسد؟ تا پایان این داستان الهی و احساسی همراه ما باشید. ⏰ فهرست زمان‌بندی قصه: 00:00 تیزر و شروع داستان 01:15 سلام و دعوت به جمع «قصه‌های رحمت» 02:10 شاهزاده‌ای که از دربار دل برید 04:30 حادثه‌ای هولناک در پیچ کوهستان 07:00 نگاهی که قلب ولیعهد را گره زد 09:30 کلبه‌ی گلی، نان جوی و صفای مهمان‌نوازی 12:00 مرهم‌های گندم و شب اول سورنا 15:00 حرفی که مثل تیر نشست وسط قلب سورنا 17:30 شیپورهای قصر و خداحافظی بی‌قرار 19:30 تصمیم تکان‌دهنده‌ی ولیعهد در تالار پادشاه 21:30 کاروان سلطنتی پای پرچین کلبه‌ی گلی 23:00 پیام قصه، ذکر «یا ودود» و دعای پایانی اگر تا پایان این قصه شنیدنی همراه ما بودید، در کامنت‌ها بنویسید: آیا تصمیم سورنا برای پنهان کردن هویتش درست بود یا خطرآفرین؟ و نظر شما درباره‌ی انتخاب گندم چیست؟ 👇 با لایک کردن ویدیو، سابسکرایب کانال «قصه‌های رحمت» و روشن کردن زنگوله، هیچ‌وقت از قصه‌های بعدی جا نمی‌مانید. ذکر پرنور «یا ودود» را در کامنت‌ها ثبت کنید تا این جمع صمیمی همیشه متبرک بماند. 🌹 #داستان_فارسی #داستان_عاشقانه #قصه_های_رحمت