برای پیدا کردن پدر گمشدهاش به دبی رفت… اما چیزی که در آن عمارت پیدا کرد، باورکردنی نبود!
پنجره داستان
0:00 / 0:00
برای پیدا کردن پدر گمشدهاش به دبی رفت… اما چیزی که در آن عمارت پیدا کرد، باورکردنی نبود!
3 432 просмотра · 5 дней назад
پنجره داستان
789 подписчиков
3 432 просмотра · 5 дней назад
این داستان توسط یک تیم ۴ نفره تولید شده است.
📝 نویسندگی و سناریو: تیم سناریونویسی
🎙️ روایت: مریم والا
از همراهی شما با این داستان سپاسگزاریم.
پدر نورا چند سال پیش برای کار به دبی رفت… اما هیچوقت برنگشت. 💔
بعد از سالها انتظار، نورا تصمیم میگیرد خودش راهی امارات شود تا سرنخی از پدرش پیدا کند. ✈️
جستوجوی او، نورا را به یک عمارت بزرگ میرساند؛ جایی که قرار بود فقط محل کارش باشد… اما اتفاقهایی در انتظارش بود که مسیر زندگیاش را تغییر میداد. 🏛️✨
رازهای قدیمی، آدمهای ناشناس و حقیقتی که شاید خیلی نزدیکتر از چیزی باشد که نورا فکر میکند… 👀
اگر داستانهای احساسی، پرکشش و غافلگیرکننده را دوست دارید، پنجره داستان را دنبال کنید و همراه ما وارد قصههایی شوید که هر کدام راز و سرنوشت متفاوتی دارند. 🪟❤️
#عشق_در_عمارت #داستان_عاشقانه #پنجره_داستان
• نوزادی که در بیابان رها شد| اما سرنوشتش با...
• عموش مجبورش کرد با یک پیرمرد ازدواج کنه | ...
• دختر یتیمی که برادرهاش به خاطر ارث از خانو...
• حق من و دخترم رو خوردن! داستان واقعی زنی ک...
• پادشاهی که در لباس گدا عاشق شد | داستان عا...
• داستان پراحساس دختری که بازیچه احساسات یک ...
• این ازدواج نباید اتفاق می یفتاد | داستان و...
• عشق در میان دو دنیای متفاوت | داستان واقعی...
• زنی که شوهرش به خاطر نازایی طلاقش داد | ول...
• دختری که به اجبار خان به عقد پسرش درآمد|دا...
• هیچکس این پایان را پیشبینی نمیکرد |...
• شب عروسی فهمید داماد عاشقش نیست | راز شب ع...
• بعد از اخراج دختر خان، اتفاقی افتاد که هیچ...
• بعد از اخراج دختر خان، اتفاقی افتاد که هیچ...
• دختر تنهایی بودم… یه نوزاد پیدا کردم؛ پنج ...
• جوان فقیر جان دختر پادشاه را نجات داد؛ اما...
• شیدا برای گرفتن دستمزد پدرش آمد…اما اتفاقی...
• برای رسیدن به ثروت، عشق زندگیاش را رها کر...
• زن حاملهای که در سرمای استخوانسوز مادرشو...
• هیچ پرستاری کنار پسر خان دوام نمیآورد؛ تا...
• نامادریش او را کلفت خانه کرد… اما یک اتفاق...
• هیچکس نمیدانست راننده تاکسی اینترنتی یک ...
• هیچکس نمیدانست راننده تاکسی اینترنتی یک ...
• آهو عاشق پسر خان بود؛ اما پسر خان عاشق ماد...
• دو خواهری که از هم جدا شدند،اما ۱۸سال بعد….
• دو خواهری که از هم جدا شدند،اما ۱۸سال بعد…...
• برای کشتن خان وارد عمارت شدم، اما چیزی دید...
• او را برای صلح به سرزمینی بیگانه فرستادند…...